تبلیغات
پرواز در آسمان شعر - از سحر لب و خالت حیرانم و حیرانم
پرواز در آسمان شعر
اهل کاشانم،روزگارم بد نیست....

 

دردا که غم عشقت آتش زده بر جانم

از هجر جگر سوزت خونین شده مژگانم


بزم دل شبکوران فانوس نمی خواهد

خاموش شده فانوس از شبنم چشمانم


دیریست دلم هر شب سودای غمت دارد

زین عشق نهانسوزت در تهمت و بهتانم


من هستی خود جمله پای دل تو دادم

دیگر تو چه می خواهی از کیسه و انبانم


من نیز نمی دانم این عشق چه منشوریست      
خود نیز بسان او در گردش و دورانم

 

در دامگه عشقت می گردم و می گردم

از سحر لب و خالت حیرانم و حیرانم


گفتی تو به من صابر بیرون برو از کویم

اما بتو من گفتم می مانم و می مانم !

 

نظر یادتون نره!



طبقه بندی: شعرهای زیبا و دلنشین،  اشعار عاشقانه، 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 21 اردیبهشت 1388 توسط حسین
درباره وبلاگ

جستجو

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

نظر سنجی

پیوند ها

صفحات جانبی

پیوندهای روزانه

ابر برچسب ها

آمار سایت