تبلیغات
پرواز در آسمان شعر - خانم های محترم وعزیز نخوانند(چگونه زنان را خوشحال كنیم؟)فقط آقایون بخونند
پرواز در آسمان شعر
اهل کاشانم،روزگارم بد نیست....

خانم های محترم وعزیز نخوانند

یك داستان كوتاه :

یك بنده خدایی كنار اقیانوس قدم می زد و زیر لب دعایی را هم زمزمه می كرد. نگاهی  به آسمان آبی و دریای لاجوردین و ساحل طلایی انداخت و گفت :خدایا میشه تنها آرزوی مرا برآورده كنی؟

ناگهان ابری سیاه آسمان را پوشاندورعد وبرقی در گرفت ودر هیاهوی رعد وبرق صدایی از عرش اعلی به گوش رسید كه می گفت: چه آرزویی داری بنده محبوب من؟

مرد سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان ولرزان گفت ای خدای كریم از تو می خواهم جاده ای بین كالیفرنیا و هاوایی بسازی كه هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگی كنم.

از جانب خدای متعال ندایی رسید كه ای بنده من، من تورا به خاطر وفاداری ات دوست می دارم و می توانم خواهش تورا برآورده كنم.

اما هیچ میدانی انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟هیچ میدانی كه باید ته اقیانوس آرام را آسفالت كنم؟هیچ می دانی كه چقدر باید آهن وسیمان وفولاد مصرف شود؟من همه این آرزوها را می توانم انجام دهم اما تو نمی توانی آرزوی دیگری بكنی؟

مرد مدتی به فكر فرو رفت و بعد گفت : ای خدای من! من از كار زنان سر در نمی آورم. می شود به من بفهمانی كه زنان چرا می گریند؟می شود به من بفهمانی كه احساس درونی شان چیست؟

اصلا می شود به من بفهمانی كه چگونه می توان زنان را خوشحال كرد؟

صدایی از جانب باریتعالی آمد كه :

 ای بنده من ! آن جاده ای كه خواسته ای ، دو بانده باشد یا چهار بانده؟

خانم های محترمی كه قرار نبود بخونید .برای اینكه جریمه بشید لطف كنید نظر تون رو حتما بدید





طبقه بندی: داستانها و حكایات زیبا، 

نوشته شده در تاریخ شنبه 19 اردیبهشت 1388 توسط حسین
درباره وبلاگ

جستجو

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

نظر سنجی

پیوند ها

صفحات جانبی

پیوندهای روزانه

ابر برچسب ها

آمار سایت