تبلیغات
پرواز در آسمان شعر - مطالب اشعار جدایی و مرگ
پرواز در آسمان شعر
اهل کاشانم،روزگارم بد نیست....

 

سید امیرحسین میرحسینی
 
دوستان عزیز سلام
در یکی از برنامه ها ی تلویزیونی با شاعری به نام امیر حسین میر حسینی آشنا شدم . چهره ای بسیار معصومانه با لحنی زیبا و دلنشین داشت .این شاعر توانمند در این برنامه شعری را در وصف مرگ خود و کمک کردن اربابش امام حسین (ع) در قبرش خواند که من را  بسیار تحت تاثیر قرار دارد.
توصیه می کنم که این شعر را حتما بخوانید.
 

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم تشنه یک جرعه آب

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد

هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی نه رفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست

آن یکی فریاد زد رب تو کیست

ای گنهکار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو

کارهای نیک و زشتت را بگو

ما که ماموران حق داوریم

نک تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هر کجا و دلفکار

می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق کهکشان

چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه بگوش

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات

خاک پایش حسرت عرش برین

طره یی از گیسویش حبل المتین

بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت عشق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه

صاحب روز قیامت آمده

گویی بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه اینجا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است

اینکه می بینید در شور است و شین

ذکر لالائیش بوده یا حسین(ع)

دیگران غرق خوشی و هلهله

دیدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود را شکست

سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد

اسم من راز و نیازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را بدوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دوید

اقتدا به خواهرم زینب نمود

گاه میشد صورتش بهرم کبود

بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذر رقیه کرده است

تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم

هرچه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است

در قیامت عطر و بویش  میدهم

پیش مردم آبرویش میدهم

باز بالاتر به روز سرنوشت

میشود همسایه من در بهشت

آری آری هرکه پا بست من است

نامه ی اعمال او دست من است





طبقه بندی: شعرهای زیبا و دلنشین،  اشعار جدایی و مرگ، 

نوشته شده در تاریخ جمعه 29 آبان 1388 توسط حسین

بر سنگ قبر من بنویسید:خسته بود ، اهل زمین نبود ، نمازش شكسته بود

 

بر سنگ قبر من بنویسید:پاك بود چشمان او كه از اشك شسته بود

 

بر سنگ قبر من بنویسید:این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

 

بر سنگ قبر من بنویسید:كل عمر پشت دری كه باز نمی شد نشسته بود

 



ادامه مطلب

طبقه بندی: اشعار جدایی و مرگ، 

نوشته شده در تاریخ شنبه 19 اردیبهشت 1388 توسط حسین

 

روی قبرم بنویسید مسافر بوده است

بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است

 بنویسید زمین کوچه ی سرگردانیست

او در این معبر پرحادثه عابر بوده است

 صفت شاعر اگر همدلی و همدردیست

در رثایم بنویسد که شاعر بوده است

 

بنویسید اگر شعری ازاومانده بجای

مردی از طایفه ی شعر معاصر بوده است

 

مدح  گویی و ثنا خوانی اگر دین داریست

بنویسید در این مرحله کافر بوده است
 
 غزل هجرت من را همه جا بنویسید

روی قبرم بنویسیدمهاجر بوده است





طبقه بندی: اشعار جدایی و مرگ، 

نوشته شده در تاریخ جمعه 18 اردیبهشت 1388 توسط حسین

 

 

  

کبوتر شد و رفت

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت                                                       
                                                           زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم                                                                  
                                                           آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد  ، همان روز که عاشق شده بود                                                               
                                                                مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید                                                              
                                                                   عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد                                                            
                                                            پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

 



ادامه مطلب

طبقه بندی: اشعار جدایی و مرگ، 

نوشته شده در تاریخ جمعه 18 اردیبهشت 1388 توسط حسین

 

شعری زیبا از آقا محمد باقر بروجردی متخلص به (صامت)

 

((ح.د.ا دنیا پلی است در گذر كشور فنا ح.د.ا ))

 

دردا و حسرتا كه به غفلت جها ن گذشت

عمر عزیز در طمع این وآن گذشت

ای خفته در سراچه ی غفلت، ز جای خیز
بر بند ، بار  جان كه دگر كاروان گذشت

قارون مگر نداشت بسی نقد سیم و زر

دیدی كه آخر از سر آنها چسان گذشت

چندان به دوش خویش بكش بار معصیت

كز موقف حساب الهی توان گذشت

آمد چو مرگ پیر و جوانی نمی كند

ای بس جوان كه پیر نگشت و جوان گذشت

مفروش باد دولت خود بر كهان و مه

خواهد چو عاقبت به كهان و مهان گذشت

بیچاره ای كه طعنه دولت زنی به وی

غافل مشو كه زخم زبان از سنان گذشت

آخر ، دُهَل به ماتمِ وی سینه چاك شد

آن را كه بانگ كوس زهفت آسمان گذشت

دیدی رسید ملك كیان بعد بر كیان

دیدی كیان نهاد ز بهر كیان گذشت

گیرم كه بانگ حشمت تو قیروان گرفت

گیرم كه صیت جاه تو از فیروان گذشت

آخر به زیر خاك بباید مكان نمود

آخر بباید از سر این خانمان گذشت

آن گنج باد آور پرویز را كه برد؟

زان گنج شایگان ، به عبث ، رایگان گذشت

جز اینكه هی به باد فنا داد و هی بسوخت

برگ اجل بگو، زكدام آشیان گذشت

خواهی بسی به خواب شدن در بسیط خاك

عمرت همین دو روزه  به خواب گران گذشت

یكدم نشد كه خیل غم از دل برون شود

ما را تمام عمر به آه و فغان گذشت

گویند هر زمان كه فلان را اجل رسید

گویند دم به دم كه ز دنیا فلان گذشت

دنیا پلی است در گذر كشور فنا

در موسم عبور بباید از آن گذشت

بر آنكه تیره شد فلك از دود مطبخش

بر آنكه داشت عمر فزون در جهان گذشت

بر آنكه شب به بسترِ راحت بخفتْ خوش

بر آنكه بود روز و شبش پاسبان گذشت

بر آنكه خون مردم بیچاره ریختی

بر آنكه بد ز ظلم تو اندر فغان گذشت

بر كودك رضیع كه در مهد جان سپرد

بر آنكه داشت عمر فزون در جهان گذشت

این آیت فنا كه بهر خانمان رسید

این قاصد اجل كه بهر خاندان گذشت

زآن خانمان سرشك بهفتم زمین رسید

بر نه سپهر دود از آن دودمان گذشت

بر بینوای عور كه ساتر به تن نداشت

بر آنكه داشت پیرهن، پر نیان گذشت

این پنج روزه عمر عجب بود بی وفا

گوئی كه برق سان و چو تیر از كمان گذشت

(صامت) دگر منال ز دنیای بی وفا

گر تلخ كام بودی و گر شادمان گذشت

 

كپی برداری از این شعر بدون ذكر منبع این وبلاگ

www.hoseeinesfahani.mihanblog.com

مجاز نمی باشد

لطفا نظر یادتون نره



ادامه مطلب

طبقه بندی: اشعار جدایی و مرگ، 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 اردیبهشت 1388 توسط حسین

 

این عكس ها و شعر زیبا را تقدیم میكنم به دوست عزیزم محمد رضا میرزایی

*****

*****

*****

*****

*****

*****

*****

*****

 

*****

 

*****

*****

 

 

عشق تلخ

 

نیمه شب آواره و بی حس حال

در سرم سودای جامی بی زبان

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

 

از جدایی یک و دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

 

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرا را

آن دو چشم مست و آهو وار را

 

هم چو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

 

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

نا توان بود توان شد با من او

 

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

 

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زدنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

 

آمدو در خلوتم دم ساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد

 

گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورقبان شوی دریا ست دل

بی تو شام بی فرداست دل

 

زعشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

 

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان

 

با تو شادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من

 

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل زجادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیبایی ات مجنون شده

 

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش

 

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

 

خوبی او شهره آفاق بود

درنجابت در نکوهی پاک بود

 

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بیگمان از مرگ ما پروا نداشت

 

آخر این قصه هجران بود وبس

حسرت و رنج فراوان بود وبس

 

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

 

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد وپیمان را شکست

 

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

 

با که گویم او که هم خون من است

خسم جان و تشنه خون من است

 

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

 

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

 

از غمش با دود ودم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم

مست ومخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

 

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

 

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

 

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر منو بر روزگارم دل مبند

 

عاشقی را دیر فهمیدی چه زود

عشق دیرین گسسته تار وپود

گر چه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

 

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او یاد تو ما را بس است.

 

 



ادامه مطلب

طبقه بندی: اشعار عاشقانه،  اشعار جدایی و مرگ، 

نوشته شده در تاریخ شنبه 29 فروردین 1388 توسط حسین

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

 

 

 تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

 

   

 تو اگه پرنده باشی چشای من آسمونه

راز پر کشیدنت را کسی جز من نمیدونه

 

 واسه من سخته که بی تو بنویسم مشق پرواز

با صدای ساز خسته، تر کنم گلوی آواز

 

من و تو گرچه اسیریم حیفه از غصه بمیریم

بیا تا آخر دنیا بشینیم و پر نگیریم

 

 جای پر زدن زمین نیست تو قلب آسمونه

قصه مرگ و جدایی، تو کتابا جا میمونه

 

 نگو عمرمون تموم شد

بعد از این دیگه غمی نیست

 

  بیا فردا رو بسازیم 

اینکه فرصت کمی نیست

 

زنده کن صدای سازو که رسیده وقت پرواز اشک پاکتو نگه دار واسه غسل تن پرواز

 



ادامه مطلب

طبقه بندی: اشعار جدایی و مرگ، 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 فروردین 1388 توسط حسین

به نام خدایی که غفور است و رحیم                               زندگی بی تو عذابی است وخیم

تقدیم
به امید زندگانی ام، تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقدیم به اشکهای
سوزان روی کوه گونه هایت ، تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاه های پنهانت .

 

 

 تو ستاره  غریبی                            تو شکوه باور من

 

 

 شب عاشقیست یارا بنشین برابر من

 

 تو چه کرده ای که با تو شده عشق تار و پودم

 

 تو چه کرده ی که عمریست پی تو در سجودم

 

تو چه کرده ی که عمری ز پی ات دویده ام من

 

به خدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من

 

چه شکسته ایستادی چه شکسته تر پریدی

   

 به طواف عاشقانه حرم خدا رسیدی

 

 

 

***************************************

 

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش یارا
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست

 

 

آسیمه سر رسیدی از غربت بیابان

دلخسته دیدمت در آوار خیس باران

 

وا مانده در تبی گنگ ناگه به من رسیدی

 

من خود شکسته از خود در فصل نا امیدی

 

در برکهء دو چشمت نه گریه و نه خنده

 

گم کرده راه شب را سرگشته چون پرنده

 

من ره به خلوت عشق هر گز نبرده بودم

 

پیدا نمیشدی تو شاید که مرده بودم

پیدا نمیشدی تو شاید که مرده بودم

 

من با تو خو گرفتم از خنده ات شکفتم

 

چشم تو شاعرم بود تا این ترانه گفتم

 

در خلوت سرایم یک باره پر کشیدی

 

آن گاه ای پرنده بار دگر پریدی

 

من ره به خلوت عشق هر گز نبرده بودم

 

پیدا نمیشدی تو شاید که مرده بودم

پیدا نمیشدی تو شاید که مرده بودم

پیدا نمیشدی تو شاید که مرده بودم

 

 

 

 

 

 



ادامه مطلب

طبقه بندی: شعرهای زیبا و دلنشین،  اشعار عاشقانه،  اشعار جدایی و مرگ،  شعر آهنگ، 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 فروردین 1388 توسط حسین
درباره وبلاگ

جستجو

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

نظر سنجی

پیوند ها

صفحات جانبی

پیوندهای روزانه

ابر برچسب ها

آمار سایت